یه روز پاییزی دیگه....باهم!
آموختم این تجربه را که نلرزد دلم از غرش ارابه سنگین زمان!و هراسی ندهم راه
به دل از طوفان.کوه می باید بود صبر می باید کرد!تا در این چرخه عمر نوش را
باور کرد!نوش را باور کرد
سلام گل پسرم.دیروز دوتایی ظهررفتیم داهات غروب برگشتیم.نیرواناهم
اونجابودکلی بزرگ شده.میگه سلام.کمی حال و هوات عوض شد کمی
تاب بازی کردی
اینم چندتاعکس

توراه باهام رانندگی کردی،میگفتی مامان بهم اعتماد نداری!!!
قربون دستات بشم من.روزی میشه توهم رانندگی میکنی من ازدیدنت ذوق
میکنم عشقم


تو ونیروانا




بچه ای به مادرش گفت:
اگر بهشت حق توست،چرا در دستانت نیست و زیر پاهایت قرار دارد؟
مادر گفت:
آن را زمین گذاشتم تا تو را در اغوش بگیرم!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



یه روز پاییزی دیگه....باهم! 
